حاشیه رویدادهای خبری

نقدی بر تصمیم گیری مدیران اقتصادی از نگاه یک خبرنگار
 
بزرگترین آرزوی یک کودک فقیر
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ : توسط : کامران نرجه

چهارشنبه  دوم آذر 1390 به همراه دکتر محمود احمدی نژاد - رئیس جمهوری - برای چهارمین سفر استانی به شهرستان پاکدشت در جنوب شرقی تهران سفر کردیم . سخنرانی رئیس جمهور در ورزشگاه شهید پازوکی ساعت 3 بعد از ظهر شروع شد و جمع کثیری از مردم شهرستان که برای دیدار با رئیس جمهور  و یافتن راه حلی برای مشکلات عدیده زندگی خود به این ورزشگاه آمده بودند , با هیاهوی بسیار و در صفوف کاملا به هم فشرده , بیانات احمدی نژاد در مورد حقوق هسته ای ملت و ارزشهای فرهنگ بسیج را تایید می کردند .

پس از پایان سخنرانی هنگامی که احمدی نژاد برای عزیمت به تهران از سکوی مقابل جمعیت پایین آمد و به سمت هلیکوپتر های مستقر در حاشیه ورزشگاه حرکت کرد , تعدادی از وزرا و مقامات محلی در حلقه گسترده ای از محافظان و تک تیر اندازان او را همراهی می کردند . به گونه ای که امکان نزدیک شدن به رئیس جمهور در چنین حلقه امنیتی غیر ممکن بود , اما ناگهان یک کودک هشت نه ساله که از شلوار گرمکن خاکی و پاره اش  مشخص بود سالهای سال است و رنگ شلوار نو به خود ندیده  , با دمپایی های لاستیکی به میان حلقه امنیتی اطراف رئیس جمهور دوید .

همه خبرنگاران  و مقاماتی که در فاصله چند متری رئیس جمهور ایستاده بودند , از نحوه ورود این کودک به جایگاه ویژه حراستی و تلاش او برای رسیدن به احمدی نژاد متعجب و نگران شدند. حتی یکی دوتا از محافظان رئیس جمهور به آرامی مانع نزدیک شدن این کودک خردسال به رئیس جمهور شدند ولی هیچ چیز نمی توانست از اشتیاق این کودک برای رفتن به سمت احمدی نژاد بکاهد .

 

از هر مسیری که مانع رفتن این کودک می شدند , از مسیری دیگر و از لابه لای دست و پای مقامات به سمت احمدی نژاد می دوید. طوری که انگار هیچ هدفی والاتر از دسترسی به رئیس جمهور در زندگی ندارد و برای دستیابی به این هدف هر خطری را به جان می خرد. حتی یکی دوبار با صدای بلند فریاد زد: آقای احمدی نژاد ! آقای احمدی نژاد ! .... ولی هنوز تا رسیدن به رئیس جمهور چند متری فاصله داشت .

بالاخره رئیس جمهور متوجه تقلای این کودک برای رسیدن به او شد و دستور داد تا کودک را با ملاطفت بیاورند.

جالب اینکه وقتی علت این اشتیاق را از او پرسید , در اوج شادی , صداقت و شجاعت به  رئیس جمهور خود سلام کرد و گفت می خواهم با شما عکس بگیرم

علی محمد پور کودک پاکدشتی که آن روز برای گرفتن عکس یادگاری با احمدی نژاد معلوم نشد چگونه وارد محوطه حراستی شده بود و از میان حلقه نیروهای امنیتی عبور کرده بود ,  به بزرگترین آرزوی خود رسید و با  مردی که چهره ای او را فقط از  تلویزیون منزل همسایه  دیده بود عکس یادگاری گرفت , حتی به دستور مرتضی تمدن استاندار تهران  یا یکی دیگر از مقامات همراه رئیس جمهور  , یک پاکت محتوی چند جلد کتاب داستان و اسباب بازی هدیه گرفت ولی هرگز غرور خود را زیر پا نگذاشت و به رئیس جمهور نگفت که پدرش پول خرید شلوار نو برای او را ندارد . علی حتی از  نداشتن کفش مناسب خجالت نکشید !

 

علی فقیر بود , خاکی و ژولیده بود , شلوار مناسب و کفشی که بتواند با آنها بدود نداشت ولی مثل همه مردم پاکدشت سرشار بود از غرور و صفا و صمیمیت.

علی به همه آرزوهای خود رسید ولی من و سایر مشاهده کنندگان آن صحنه هنوز آرزو داریم فقر و نابرابری از میان ملت ما رخ بر بندد و روزی برسد که چهره محرومیت از مناطقی مانند پاکدشت زدوده شود